تبليغاتX
صفحه شیرین

صفحه شیرین

روزهای خیلی سخت

هفت ماه شده  با پسری که قلبا همدیگرو دوست داشتیم نامزد شدیم.

برام شیرین و فراموش نشدنی بود ولی!!!!! سختگیریهای پدرم هم من رو دلسر کرده هم امین رو به صورتی که امین میگه ادامه این رابطه به سلاح هیچ کدوم از ما نیست.

هفت ماهه ما همدیگرو ندیدیم و اسم این دوران از دیدگاه پدر من نامزدیه و به قول خیلی ها بهترین دوران زندگی هر جوونی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:36  توسط شیرین سخن   | 

روزهای خیلی سخت

هفت ماه با پسری که قلبا همدیگرو دوست داشتیم نامزد شدیم.

برام شیرین و فراموش نشدنی بود ولی!!!!! سختگیریهای پدرم هم من رو دلسر کرده هم امین رو به صورتی که امین میگه ادامه این رابطه به سلاح هیچ کدوم از ما نیست.

هفت ماهه ما همدیگرو ندیدیم و اسم این دوران از دیدگاه پدر من نامزدیه و به قول خیلی ها بهترین دوران زندگی هر جوونی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:35  توسط شیرین سخن   | 

چند تکه آرزو

 

کاش وقتی زندگی فرصت دهد

گاهی ازپروانه ها یادی کنیم

کاش بخشی اززمان خویش را ، وقف قسمت کردن شادی کنیم

کاش وقتی آسمان بارانی است

اززلال چشمهایش ترشویم

وقت پاییزازهجوم دست باد ، کاش مثل پونه ها پرپر شویم

کاش وقتی چشم هایی ابریند ، به خود آیم وسپس کاری کنیم

ازنگاه زرد گلدانهایمان ، کاش با رغبت پرستاری کنیم

کاش دلتنگ شقایق ها شویم

با خدای یاس ها خلوت کنیم

کاش گاهی درمسیرزندگی ،باری ازدوش نگاهی کم کنیم

فاصله های میان خویش را ، با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش با چشمانمان عهدی کنیم ،وقتی ازاینجا به دریا می رویم

جای بازی با صدای موج ها ، درد های آبیش را بشنویم

کاش مثل آب ، مثل چشمه سار ، گونه نیلوفری را تر کنیم

ماهمه روزی ازاینجا می رویم ، کاش این پرواز را باور کنیم

کاش باحرفی که چندان سبز نیست ، قلب های نقره ای را نشکنیم

کاش هرشب با دو جرعه نور ماه ، چشم های خفته رارنگی کنیم

کاش بین ساکنان شهر عشق ، ردّ پای خویش راپیدا کنیم

کاش باالهام ازوجدان خویش ، یک گره از کار دلها وا کنیم

کاش رسم دوستی راساده تر ، مهربانتر ، آسمانی تر کنیم

کاش درنقاشی دیدارمان ، شوق ها راارغوانی تر کنیم

کاش اشکی قلب مان را بشکند ، بانگاه خسته ای ویران شویم

کاش وقتی شاپرک ها تشنه اند ، ما به جای ابر ها گریان شویم

کاش وقتی آرزویی می کنیم

از دل شفافمان هم رد کنیم

مرغ آمین هم از آنجا بگذرد ، حرف های قلبمان را بشنود .

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 11:51  توسط شیرین سخن   | 

چکیده

  • کاری کن که از انجامش لذت می بری . هیچ انسانی از کشتن انسانی دیگر لذت نمی برد
  • وقتی برای یک دقیقه سخنرانی یک دقیقه اطلاعات جمع کنی ؛ اعتماد به نفس تو موقع سخنرانی پایین خواهد بود .بزرگترین معلم ها و سخنرانان همیشه بیش تر حرف های نگفته ولی عمل کرده را دارند. بزرگترین معلم ها و سخنرانان ، کسانی هستند که اول برای خودشان یاد می گیرند .
  • چرا این همه استرس ؟ به تمامی دوستان ، والدین یا آشناهایی که طی 5 سال گذشته از دنیا رفته اند بیندیشید. آیا آنها هم استرس داشتند ؟اگر می خواهید به آنها ملحق شوید ، به روش خود ادامه دهید.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388ساعت 14:50  توسط شیرین سخن   | 

ترس

 

" امانوئل " : شما همچون کودکانی در اتاقی روشن هستید که چشم هایتان را بسته اید میگویید :" از تاریکی می ترسم"

"امانوئل": ببینید در زندگی از چه می ترسید.ببینید در خودتان از چه می ترسید.با چشم باز و قلب باز به درون ترس خود نفوذ کنید .خواهید دید ترس چون اتاقی خالی ست . ترس فقط به اندازه ی اجتناب شما قدرتمند است . هر چه بیش تر از ترس روی گردانید و از آن اجتناب کنید و نخواهید که در آغوشش کشید ، قدرت بیش تری به آن می بخشید .ترس یعنی  ، مقاومت در برابر خدا ! توهمی است که ما را از خدا جدا می سازد.

" دام راس ": ترس های خود را بپذیرید .به حرف های آنها خوب گوش کنید .آنگاه می توانید راهی برای آنها بیابید.

 

 

جسمتان را با ترازو می کشید تا ببینید چاق شده اید یا لاغر ، روحتان را با تفکر در خویشتن ارزیابی کنید تا بدانید کی هستید ؟

انتخاب مرگ در اختیار ما نیست ، ولی نوع زندگی را خودمان  انتخاب می کنیم .

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 21:56  توسط شیرین سخن   | 

تولدی دوباره

پائولوکوئلیو:

تولد دوباره من زمانی شروع شد که در پانزده سالگی تصمیم به خود کشی گرفتم .بدین ترتیب وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم، رنگش را نگاه کردم و مزه ی احتمالی اش را در زیر زبان ذهنم مزه مزه کردم .سپس آن را بو کردم ، در تین لحظه ناگهان جرقه ای از آینده در ذهنم در خشید و سوزش آن را در گلویم احساس کردم و توانستم سوراخ ایجاد شده در درون معده ام را ببینم ، احساس آسیب آن زهر چنان حقیقی بود که گویی به راستی آن را نوشیده بودم . سپس ، مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام . در طول چند لحظه ای که آن لیوان را در دست گرفته بودم و امکان حضور مرگ را می چشیدم با خود فکر کردم ؛ اگر شجاعت کشتن خودم را دارم ، پس شجاعت ادامه دادن زندگی ام را خواهم داشت !

 

"حسن بصری " را گفتند : " ای شیخ ، دل های ما خفته است که سخن تو در آن نفوذ نمی کند ؛ چه کنیم ؟ " گفت : " کاشکی خفته بود ، که خفته را بجنبانی بیدار می شود ؛ دل های شما مرده است که هر چند می جنبانی ، بیدار نمی شود !"

 

 

                                                         از کتاب " لطفا گوسفند نباشید"  به اهتمام " محمود نامنی"

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 15:33  توسط شیرین سخن   | 

شاخه گلی برای مادرم

 

مرد اتومبیلش را جلوی یک گل فروشی پارک کرد تا برود و به مناسبت روز مادر برای مادرش که در 60 کیلومتری آنجا زندگی می کرد یک سبد گل سفارش بدهد و توسط پیک برایش بفرستد.

به محض پیاده شدن از اتومبیل ، متوجه دختر بچه ای شد که لبه جدول کنار خیابان نشسته بود و به پهنای صورتش اشک می ریخت .

مرد علت گریه دختر بچه را از او جویا شد.دختر جواب داد: "می خوام برای مامانم یه شاخه گل رز بخرم.من فقط هفتاد سنت پول دارم ، ولی قیمت یه شاخه گل رز میشه دو دلار ."

مرد لبخندی زد و گفت:" این که چیزی نیست . بیا با هم بریم توی گل فروشی تا برات گل بخرم."

آن دو با هم وارد مغازه گل فروشی شدند و مرد ضمن سفارش سبد گل ، یک شاخه گل رز هم برای دختر بچه خرید.از مغازه گل فروشی که بیرون آمدند، مرد به دختر بچه گفت :" می خوای ببرمت پیش مادرت ؟"

دختر جواب داد:" خیلی ممنون.پس بریم تا به شما بگم مادرم کجاست."

دختر بچه ، او را به سمت یک گورستان راهنمایی کرد و گل رز را روی یک قبر تازه قرار داد.مرد بلافاصله راهی گل فروشی شد تا سفارش پیک را کنسل کرده و خودش 60 کیلومتر راه را با اتومبیل طی کند تا این روز را همراه با مادرش و در کنار او گرامی بدارد.

 

مادرای عزیز ُ روزتون مبارک

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 16:23  توسط شیرین سخن   | 

"شاد بودن هنر است.

شاد کردن هنر والا تر.

لیک هرگز نپسندیم به خویش

که چون یک شکلک بی جان،شب و روز

بی خبر از هم ، خندان باشیم.

بی غمی ، عیب بزرگیست ،

که دور از ما باد."

                    "تو کز مهنت دیگران بی غمی         نشاید که نامت نهند آدمی"

 

"همه می توانند در آب های آرام و ملایم شنا کنند. اما موفق ها در تند باد هم روی آب شناور باقی می مانند."

                                 شاد و موفق باشید    

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 14:45  توسط شیرین سخن   | 

یک نکته کوچک برای ایجاد تغییرات بزرگ

 

دو روز را باید در زندگی نادیده گرفت:دیروز و فردا !

حتی اگر تمام شب را بیدار بمانید تا به خطاها یا فقط یک اشتباهی که در روز گذشته از شما سر زده فکر کنید خیلی بعید است که کاری از دستتان بر بیاید ،به خصوص در آن لحظه های زیبا و دلنشین نیمه شب!

همچنین،اگر موضوع آزار دهنده ای که فکر شما را درگیر کرده مربوط به قرار ملاقات فردا و یا مسائل فردا باشد،به نظر نمی رسد که تا قبل از آن موقع بتوانید کاری انجام دهید.

همه مردم دنیا این عبارت های معروف را بلدند:

"هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده ، ما کاسه "چه کنم؟" دست گرفتیم"

"هر وقت که برف بارید ، باید پاروها را در آورد."

"ای دل ، عبث مخور غم دنیا را

                                 فکرت مکن نیامده فردا را"

چه کسی می تواند قسم بخورد که از اتفاقاتی که فردا قرار است برایش پیش بیاید خبر دارد؟

-پس در امروز زندگی کنید و لذت لحظه لحظه آن را با تمام وجود حس کنید.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 19:30  توسط شیرین سخن   | 

برای همه دختر خانوما و آقا پسرا که هوای مامان و باباشونو بیشتر داشته باشن.

Dear son...

پسر عزيزم:

روزي كه تو مرا در دوران پيري ببيني، سعي كن صبور باشي و مرا درك كني ....

اگر من در هنگام خوردن غذا خود را كثيف مي كنم، اگر نميتوانم خودم لباسهايم را بپوشم، صبور باش.

و زماني را به خاطر بياور كه من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همين موارد به تو كردم.

اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبي را هزار بار تكرار مي كنم، حرفم را قطع نكن و به من گوش بده.

هنگامي كه مايل به حمام رفتن نيستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.

زماني را به خاطر بياور كه من براي به حمام بردن تو به هزار كلك و ترفند متوسل مي شدم.

هنگامي كه ضعف مرا در استفاده از تكنولوژي جديد مي بيني، به من فرصت فراگيري آن را بده و با لبخند تمسخرآميز به من نگاه نكن ...

من به تو چيزهاي زيادي آموختم... چگونه بخوري، چگونه لباس بپوشي ... و چگونه با زندگي مواجه شوي

هنگامي كه در زمان صحبت، موضوع بحث را از ياد مي برم، به من فرصت كافي بده كه به ياد بياورم در چه مورد بحث ميكرديم و اگر نتوانستم به ياد بياورم، از من عصباني نشو.

مطمئن باش كه آنچه براي من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!

اگر مايل به غذا خوردن نبودم، مرا مجبور نكن. به خوبي مي دانم كه چه وقت بايد غذا بخورم .

هنگامي كه پاهاي خسته ام به من اجازه راه رفتن نمي دهند ....

دستانت را به من بده ... همانگونه كه در كودكي اولين گامهايت را به كمك من برداشتي

و اگر روزي به تو گفتم كه نمي خواهم بيش از اين زنده باشم و دوست دارم بميرم ... عصباني نشو. روزي خواهي فهميد كه من چه مي گويم.

تو نبايد از اينكه مرا در كنار خود مي بيني احساس غم، خشم و ناراحتي كني. تو بايد در كنار من باشي و مرا درك كني و مرا ياري دهي، همانگونه كه من تو را ياري كردم كه زندگي ات را آغاز كني

مرا ياري كن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوري ياري ده كه راه زندگي ام را به پايان ببرم.

من نيز پاداش تو را با لبخندي و عشقي كه همواره به تو داشته ام خواهم داد.

I love you son…                  

 

                                Your father

دوستت دارم پسرم.

                                           پدر تو

 

قال تعالى ”وقضى ربك ألا تعبدوا ألا إياه و بالوالدين إحسانا“

وقال تعالى: ”وقل ربي ارحمها كما ربياني صغيرا“

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 19:48  توسط شیرین سخن   | 

گریه کن تا تمام شود
مادری فرزندش را از دست داده بود و در فـراق او سخت می گریست. هـرکس نزد مـادر می آمد او را دلداری می داد و از او می خواست دست از زاری و گریه بردارد. یکی می گفت که با گریه کودک به دنیا بر نمی گردد و آن دیگری می گفت که دل بستن به هر چیزی در این دنیا کار بیهوده ای است و انسان عاقل باید به هیچ چیز این دنیای فانی دل نبندد. در این اثنا شیوانا از آن محل عبور می کرد و صدای ناله وضجه زن را شنید. بالای سر زن ایستاد و با صدای بلند گفت: "گریه کن مادر من! او دیگر بر نمی گردد و دیگر نمی توانی صورت و حرکات او را شاهد و ناظر باشی. تا دیر نشده هرچه می توانی گریه کن که فردا وقتی از خواب برخیزی احساس می کنی که دیگر این احساس دلتنگی را نداری و چهل روز بعد دیگر کمتر به یاد دلبندت خواهی افتاد. پس امروز را تا می توانی گریه کن!"

نقل می کنند که زن از جا برخاست. مقابل شیوانا ایستاد و در حالی که سعی می کرد دیگر گریه نکند گفت:" راست می گویی استاد! الان اگر گریه کنم دیگر او را فراموش می کنم، پس دیگر برایش گریه نمی کنم تا همیشه بغض نترکیده ای در درون دلم باقی بماند و خاطره اش همیشه همراهم باشد."

زن این را گفت و سوگوار از شیوانا دور شد. شیوانا زیر لب گفت:" ای کاش زن همین جا گریه اش را می کرد و همه چیز را تمام می کرد. او بار این مصیبت را به فرداهای خودش منتقل کرد و دیگر نمی تواند آرام بگیرد."

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم فروردین 1388ساعت 18:35  توسط شیرین سخن   | 

معلولیت ها و ناتواناییها

هرگاه به توانایی خود برای رسیدن به موفقیت شک  کردید، به مواقعی بیندیشید که دیگران بر آنها غلبه کرده اند.

مثلا "دموستنس"،سخنران مشهور یونانی به قدری لکنت زبان داشت که به سختی می توانست حرف بزند . او با دهان پر از ریگ حرف زدن را تمرین کرد و خود را در حالی تصور می کرد که با مهارت بسیار در برابر یک جمع سخنرانی می کند.او از بزرگترین سخنرانان جهان شد.

"ناپتئون" با هدایت ارتش فاتح خود در سراسر اروپا ، بر عیب بارز کوتاه قدی خود غلبه کرد.

"هلن کلر"نگذاشت که نابینایی و ناشنوایی اش مانع از آن شود که زندگی خود را وقف افراد بد شانس تر از خودش کند.

"ابراهام لینکلن"در 31 سالگی در تجارت شکست خورد ، در 32 سالگی در انتخابات مجلس بازنده شد ، در 34 سالگی مجددا در تجارت شکست خورد ، در 35 سالگی همسرش را از دست داد،در 36 سالگی دچار بیماری عصبی شد،در 43،46 و 48 سالگی در انتخابات کنگره و در 55 سالگی در انتخابات مجلس سنا بازنده شد.در 56 سالگی در انتخابات ریاست جمهوری آمریکا شکست خورد و در 58 سالگی بار دیگر در انتخابات مجلس سنا ناکام ماند.اما سر انجام در 60 سالگی رئیس جمهور آمریکا شد و امروز از او به عنوان یکی از بزرگترین رهبران تاریخ جهان یاد می کنند.

"وینستون چرچیل"دانش آموز فقیری بود که لکنت زبان داشت ، اما نه تنها در 24 سالگی برنده جازه نوبل شد ، بلکه توانست یکی از برجسته ترین سخنرانان عصر اخیر شود.

توماس ادیسون را از مدرسه اخراج کرده بودند.

"اطلس" که توانست ورزیده ترین اندام را برای خود بسازد ، در ابتدا فرد لاغر اندام 43 کیلویی بود.

نظیر این افراد بسیارند. نتیجه قطعی تمام این مثال ها این است که "مهم نیست از کجا شروع میکنید ، مهم آن نقطه ایست که برای پایان انتخاب میکنید !" وقتی از این دیدگاه به معلولین و ناتوانان نگاه می کنیم و از زندگی آنها به عنوان سر مشقی برای بهتر زیستن استفاده می کنیم ، بیشتر به ارزش های آنها پی می بریم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 12:20  توسط شیرین سخن   | 

قطعه زیر را یک پیر مرد 85 ساله در آستانه مرگ نوشته است:

 

"اگر می توانستم یک بار دیگر زندگی کنم ف سعی می کردم بیشتر اشتباه کنم ، بی عیب و نقص نباشم ، بیشتر استراحت می کردم.خیلی چیز ها بود که آنها را نباید جدی میگرفتم، باید دیوانه تر می بودم.

اگر یک بار دیگر به دنیا می آمدم بیشتر شانس خود را امتحان میکردم ، بیشتر سفر می رفتم و بیشتر بستنی می خوردم .

با مشکلات حقیقی رو به رو می شدم و مشکلات خیالی را کنار می گذاشتم.

میدانید،من از آن دسته آدم هایی بودم که در تمام لحظات زندگی محتاط ، عاقلانه و سالم زندگی می کردم . اگر دوباره متولد کی شدم ، تمام لحظات زندگی را از آن خود می کردم .

من از آن دسته آدم هایی بودم که همیشه با دماسنج ، کیسه آب جوشز و بارانی و چتر نجات سفر می کردم.اگر بار دیگر متولد می شدم ، سبک تر به مسافرت می رفتم.

اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد، در سپسده دم روز های بهاری ، با پای برهنه پیاده روی می کردم و در پایز تا دیر وقت به خانه بر نمیگشتم ، بیشتر چرخ و فلک بازی می کردم ، طلوع خورشید را بیش تر تماشا می کردم  و با بچه ها بیشتر وقت می گذراندم .فقط اگر زندگی بار دیگر تکرار می شد ."

 

 

اما می دانید که نمی شود .

آیا این پیام هشدار زیبایی نیست ؟ ما باید از زمان محدودی که در اختیار داریم بیشترین استفاده را ببریم.پیر مرد خیلی خوب فهمیده بود که برای شاد تر بودن و برای استفاره بیش تر از زندگی ، نیاید دنیا را تغییر دهد ، بلکه باید خودش را تغییر دهد.دنیا بی عیب نیست . میزان نارضایتی ما در فاصله میان واقعیت  و آرمان قرار دارد، فاصله میان واقعیت فعلی هر چیز با آنچه که باید باشد . اگر ما توقع کمال نداشته باشیم ، راحتتر شاد خواهیم بود.

روزی "ایندین گورو" به یکی از شاگردانش که از جست و جوی سعادت و شادی نا امید شده بود ، گفت :"من راز شاد زیستن را به تو می گویم . اگر می خواهی شاد باشی ، شاد باش."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 14:33  توسط شیرین سخن   | 

از خود شروع کنید

این عبارت روی سنگ قبر یک کشیش انگلیسی در کلیسای " وست مینستر " نوشته شده است :

"جوان و آزاد که بودم ، تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود می خواستم دنیا را تغییر دهم.پیر تر و عاقلتر که شدم،فهمیدم که دنیا تغیر نمیکند،بنابراین انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم.ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند.

به میانسالی که رسیدم ، آخرین تواناییهایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم ، ولی پناه بر خدا! آنها هم نمیخواستند عوض شوند .

و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام ، ناگهان دریافته ام که :"اگر فقط خودم را تغییر میدادم،خانواده ام هم تغییر میکرد و با پشتگرمی آنها می توانستم کشورم را هم عوض کنم و چه کسی می داند،شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم."

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 22:15  توسط شیرین سخن   | 

طریق حکمت...

غالبا آدمها غیرمنطقی، بی حکمت و خود محورند!

                                                         با این وجود آنان راببخشید.

اگر مهربان هستید، آدمها شما را به خودخواهی و غرض ورزی متهم می کنند!

                                                         با این وجود مهربان باشید.

اگر کامیابید، دوستانی بی وفا و دشمنانی واقعی خواهید یافت!

                                                         با این وجود موفق باشید.

اگر درستکار و صادقید، آدمها شما را فریب خواهند داد!

                                                         با این وجود امین و صادق بمانید.

آنچه شما سالهایتان را برای بنایش صرف
کرده اید، آدمها یک شبه نابودش می کنند!

                                                         با این وجود بنا کنید.

اگر به شادی و آرامی برسید، دیگران حسادت می کنند!

                                                         با این وجود شاد باشید.

نیکی های امروزتان را به فردا فراموش
می کنند!

                                                         با این وجود نیکی کنید.

حتی وقتی بهترین خود را ایثار می کنید، باز
می گویند کافی نیست!

                                                   با این وجود بهترین خود را ایثار کنید.

 

با این وجود در سنجش نهایی، قضاوتهای ایشان نیست که شما را می سنجد!

تنها خداست که شما را داوری
می کند.

 

 

 

برگرفته از کتاب مادر ترزا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:20  توسط شیرین سخن   | 

دستورگاني براي زندگي

1- بر اين باور باش كه عشق و دستاوردهاي عظيم، در برگيرنده مخاطرات بزرگ است.

2- آنگاه كه مي بازي، از باختت درس بگير.

3- سه اصل را دنبال كن:

•        محترم داشتن خود

 

•        محترم داشتن ديگران

 

•        جوابگو بودن در قبال تمام كنش هاي خود

4- به ياد داشته باش، دست نيافتن به آنچه مي خواهي، گاهي از اقبال بيدار تو سرچشمه مي گيرد.

5- قواعد را فرا گير تا به چگونگي شكستن آن ها به گونه اي شايسته، آگاه باشي.

6- نگذار ستيزه اي خُرد بر ارتباطي پرقدر، خللي وارد سازد.

7- هرگاه به اشتباه خويش پي بردي، بي درنگ گامهايي براي اصلاح آن بردار.

8- هر روز مجالي را صرف خلوت كردن كن.

9- آغوشت را به سوي دگرگوني بگشاي، امّا از ارزش هاي خود دست برندار.

10- به ياد داشته باش، خاموشي گاهي بهترين پاسخ است.

11- نيكو و آبرومند زندگي كن، آنگاه، به وقت سالخوردگي، هنگامي كه به گذشته بينديشي، از زندگي ات ديگر بار لذت خواهي برد.

12- فضاي عشق در خانه تو شالوده اي است براي زندگي ات.

13- دانش خود را تسهيم كن، كه طريقي براي دستيابي به جاودانگي است.

14- سالي يكبار به جايي برو كه پيش تر هرگز در آن جا نبوده اي.

15- به ياد داشته باش، بهترين رابطه، رابطه اي است كه عشقتان به يكديگر بر نيازتان به يكديگر فزوني يابد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت 17:17  توسط شیرین سخن   | 

جايي خوندم دانشمندان در تحقيقات تازه اي به اين نتيجه رسيدن كه دو قسمت مربوط به يادآوري خاطرات قديمي و به خاطرسپردن ريتم موسيقي در مغز انسان كنار همديگه قرار دارند و به همين خاطره كه با گوش دادن به يك آهنگ قديمي سريع ياد اولين بار يا خاطره انگيزترين دفعه اي ميقتيم كه اين آهنگ رو شنيديم. نمي تونم فكر كنم كه اين كار خدا اتفاقي بوده ، يعني نتيجه ش انقدر براي من شيرينه كه فكر ميكنم بايد به خاطرش از خدا تشكر كنم!
+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 21:31  توسط شیرین سخن   | 

7 پند مولانا

در بخشيدن خطای ديگران مانند شب باش

در فروتنی مانند زمين  باش

در مهر و دوستی مانند خورشيد  باش

هنگام خشم و غضب مانند کوه  باش

در سخاوت و کمک به ديگران مانند رود  باش

در هماهنگی و کنارخودت باش همانگونه که مينمايی

آمدن با ديگران مانند دريا  باش

 

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 11:45  توسط شیرین سخن   | 

تکه ای از کیک...!

گاهي اوقات از خودمان مي پرسيم:
 انجام چه كاري باعث شده كه شايسته داشتن چنين شرايطي شوم.

چرا خدا اجازه مي دهد اين طور چيزهايي براي من اتفاق بيافتد؟

 

در اين مورد تعبيري را ببينيد...

دختري به مادرش مي گويد چطور همه چيز براي او اشتباه پيش مي رود؟ شايد او در امتحان رياضي رد شده!

در همين احوال نامزدش هم او را رها كرده...
به خاطر بهترين دوستش

در اوقاتي چنين غمناك يك مادر خوب دقيقا مي داند چه چيز دخترش را دلخوش مي كند...  :”من يه كيك خوشمزه درست مي كنم“
مادر دخترش را در آغوش مي كشد و او را به آشپزخانه مي برد در حاليكه دختر تلاش مي كند لبخند بزند.

در حاليكه مادر وسايل و مواد لازم را آماده مي كند، ودخترش مقابل او نشسته. مادر    مي پرسد:
عزيزم يه تكه كيك مي خواي؟
: آره مامان! تو كه حتما ميدوني من چقدر كيك دوست دارم!

 

بسيار خوب، مقداري از روغن كيك بخور.
دختر با تعجب جواب ميده :چي؟ نه ابدا!

نظرت در مورد خوردن دو تا تخم مرغ خام چيه؟
در مقابل اين حرف مادر دختر جواب ميده:شوخي مي كنين؟

 

:يه كم آرد؟
: نه مامان مريض ميشم!

مادر جواب داد:
همه اينا نپخته هستن و طعم بدي دارن اما اگه اونا رو با هم استفاده كني

اونا يه كيك خوشمزه رو درست مي كنن.

خدا هم همين طور عمل        ميكند، هنگامي كه ما از خودمان مي پرسيم چرا او ما را در چنين شرايط سختي قرار داده، در حقيقت ما نمي فهميم تمام اين وقايع كي، كجا و چه چيزي را به ما مي بخشد.
فقط او مي داند و او هم نخواهد گذاشت كه ما شكست بخوريم.
نيازي نيست ما در عوامل و موقعيتهايي كه هنوز خامند فروبرويم.
به خدا اعتماد كنيم
و
چيزهاي فوق العاده اي را كه به سوي ما مي آيند، ببينيم.

 

خدا ما را خيلي دوست دارد...
او هر بهار گل ها را براي ما مي فرستد

...او هر صبح طلوع خورشيد را مي سازد

... و هروقت شما نياز به حرف زدن داشتيد
او براي شنيدن آنجاست 
 

 

او مي تواند در هر جايي از جهان زندگي كند
 اما او قلب تو را براي زندگي انتخاب كرده...

اين پيام را براي كساني كه صادقانه شما را درك مي كنند بفرستيد
من هم
اميدوارم روزتان تكه از كيك باشد

كيك بزرگي داشته باشيد!
آفرين!
منظورم همان روز بزرگ براي شماست!

 

 

                                                      

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 21:35  توسط شیرین سخن   | 

Put Down The Glass

لیوان را زمین بگذار

 

استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: < به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ > شاگردان جواب دادند < 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم >
استاد گفت : < من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟>

شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتد .

استاد پرسید :

< خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد ؟

یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد.

< حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود .
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید >
و همه شاگردان خندیدند

استاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟

شاگردان جواب دادند : نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟

درعوض من چه باید بکنم ؟

شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است .

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید .

اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد  خواهند آمد .

اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.

فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید.
به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند ،
هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآیید!

  • دوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری .
  • زندگی همین است!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 21:21  توسط شیرین سخن   | 

 

یاد دارم در غروبی سرد سرد

می گذشت از کوچه ما دوره گرد

داد میزد کهنه قالی می خرم

دست دوم جنس عالی می خرم

کاسه و ظرف سفالی می خرم

گر نداری کوزه خالی می خرم

اشک در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهی کشید بغضش شکست

اول ماه است و نان در سفره نیست

ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟

بوی نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بی روسری بیرون دوید

گفت آقا سفره خالی می خرید؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 0:12  توسط شیرین سخن   |